... دوباره پريدم بيرون و ديرکها را آزاد کردم بعضي قسمت ها يخ زده و از توی هم در نمي آمد اهميتي ندادم رفتم توي چادر و آن ها را بستم کنار کوله. از داخل چادر شروع کردم به فرو کردن چادر توي کوله پشتي ديگر آن قدر کوچک شده بودکه براي خودم جا نبود آمدم بيرون و کوله پشتي را هم کشيدم بيرون و باقي مانده ي چادر را چپاندم توي کوله پشتي آن قدر تاريک بودکه طناب را نمي ديدم عينک ضد طوفان را براي لحظه اي برداشتم و طناب را پيدا کردم و شروع کردم به فرود...
دو سه جا طناب زير برف يخ زده و دفن شده...مي ميرم از وحشت تا ادامه اش را پيدا کنم...
هيچ چيز پيدا نيست ولي مي دانم که ديگر به کمپ 2 خيلي نزديکم...