Iranian Challengers - برگی از دست نوشته های k2 ، کاظم فریدیان (4)


برگی از دست نوشته های k2 ، کاظم فریدیان (4)
تاریخ : سه شنبه، 15 مرداد، 1387
موضوع : دست نوشته‌هاي K2


امروز چهارشنبه 4 جولاي (13/4/86) خبر رسيده 6جولاي روز قله است يکبار ديگر شرپا ها و کره اي ها شال و کلاه کرده اند براي قله.ساعت 3 توي تاريکي راه افتادم توی یخچالي که روز درآن گم مي شوي شب راه رفتن خنده دار است اما اگر می خواستم به شرپاها برسم اين تنها راه بود.
خيلي مبهم و خطرناک بود هوا که روشن  شد بعضي جاها جاي پاي تيم کره پيدا بود خيلي روحيه مي داد معلوم  بود درست آمده بودم.
تاچهار روزِ پيش هر 4 يا  5  دقيقه؛ صداي يک بهمن مهيب دره و فضا را پر مي کرد و مي لرزاند و تذکر مي داد  که سفت بچسب به جايت. بعد از ده روز استراحت به علت هواي خراب دوباره کوه نوردان عازم قله اند. روزهاي گذشته پر ازاستيصال بود و انرژي رواني همه را تحليل داد ...مدام تدارکات غذايي را بالابردن، خوردن و برگشتن پايين و دوباره از نو آغاز کردن به نوعي احساس بيهودگي دامن می زد. در اين روزهاي استيصال کم کم افراد شروع کرده بودند به عصبي شدن و غر زدن.
هوا کم کم روش مي شد ولي در اين هشت روز بخور و بخواب در بيس کمپ قيافه یخچال حسابي به هم ريخته بود انگار اولين بار بود لابه لاي سراک ها هستم...


 دو باره جاي پاي تيم کره اي که ظهرِ روز قبل رفته بودند پيدا شد حالا ديگر رهايش نمي کنم ولي چند راهي های زيادی وجود دارد که انگار آن ها هم هي گم مي شده اند و خوب شش نفر بودند و يکي مي رفته جستجو مي کرده و بقيه ادامه دادنده اند و این طور شده که جاي پاها دور خودش چرخيده؛ حسابي گيج شده بودم با اتکا به حافظه که مثلا اين يخ قبل از اين که توي خودش خرد بشود چه شکلي بوده...اما هيچ فرمول مشخصي وجود نداشت مگر اين که به طور کلي به سمت شمال می رفتم تا به کنار یخچال برسم . بعضي جاها پر چم ها را مي دیدم ولي آن طرف يک ديواره و يا رودخانه بزرگ قرار داشت.
 سه ساعت توی یخچال بالا پايين کردم و به اندازه ي يک کمپ 1 رفتن جان کندم تا بالاخره جسدم را رساندم کناره ي شمالي يخچال. بدبختي اگر توی اين سراک ها و شکاف ها اتفاقي براي آدم بيفتد تا 50 سال ديگر هم کسي نمي فهمد به جز يک بار که با ابراهيم بودم بقيه را تنها رد کردم.
يک بهمن بزرگ آمده  و جاي پاهاي تيم کره را به طور کل از بين برده اما تمام يخ زده و خيلي نيازي به برف کوبي ندارد متوجه شدم چند نفر پشت سرم هستند سرعت ام را کند کردم تا به من برسند و در برف کوبي کمکم کنند اما هر چه کند مي رفتم آن ها هم کند می آمدند.توي کمپ 1 کمي غذا خوردم تا برسند. نفر اول ابراهيم بود. نيم ساعت بعد روس ها رسیدند و گفتند مي خواهند کمپ 1 بخوابند. من و ابراهيم راه افتادیم ابراهيم اين بار چسبيده  بود پشت سر من چون باد جاي پاها را پر مي کرد و اگر فاصله اش با من زياد بود برف کوبي من به دردش نمي خورد:
دو سه طول رفتم... توی يک کارگاه گفتم برو جلو با اکراه رفت و توی کارگاه بعد ايستاد گفتم باشد مي روم ولي يکي من يکي تو. دو سه طول يکي در ميان رفتيم بعد آن قدر فاصله انداخت که نشود عوض کرد.
ديگر حتي توان برف کوبي هاي سبک ميان سنگ ها را هم نداشتم  بالاخره به کمپ 2 رسيدیم. اما فقط فاصله ي کمپ 1تا 2 چهارساعت و نيم زمان برده بود...
  شرپاهاتوي کمپ 2 هستند چرا ؟
مي گويند باد آن قدر شديد بود که نتوانستيم برويم بالا. وقتي شرپاها نتوانند بالا بروند یعني حرفي براي گفتن نيست!

کمپ 2 در ارتفاع 6700 متری تقريبا هيچ جاي درجه يک نداشت به لحاظ جای چادر بهتر از کمپ1 و به جز مسئله ي باد و طوفان هيچ موضوع خطرناکي در آن جا نبود. باخستگي و مرگي که  در يک قدمي ما بود با ابراهيم رفتیم توي چادر ايتاليايي ها که 90درصدآن به هم ريخته بود اما یک پله از بيواک بهتر ... شب تا صبح نخوابیدم من سرفه مي کردم و ابراهيم استفراغ .
 ساعت 4 صبح که هوا کمی روشن شد خواستم راه بيفتم ولي هم بدنم خسته بود و هم بادخيلي شديد. بوي استفراغ هاي ابراهيم فضاي له شده ي چادر ايتاليايي ها را پر کرده بود . با بدبختي گازشان را پيدا کردم و دو سه ليوان آب خوردم .
50 مترصعود مي کردم نيم ساعت مي نشستم چهار ساعت از صعودم مي گذشت اما هنوز نصف راه کمپ2 تا 3 را طي نکرده بودم. ديگر مطمئن بودم به کمپ3 نخواهم رسيد.

صبح وقتی شنيده بودم شرپاها دارند مي روند دنبالشان راه افتاده بودم اما خيلي آرام صعود مي کردم ضربانم رفته بود روي 200. دو ساعت از صعودم گذشته  بود که يادم افتاد با ابراهيم خداحافظي نکرده ام و نگفته ام برنامه ام چيست.
ساعت دو نيم بعدازظهر کوله ام را 100يا150  متر بالاتر دیدم همان که وقت ديدن ابرهاي سيروس بسته بودم به کارگاه و از تيم کره جدا شده و برگشته بودم پايين؛ وقتي به کوله ام رسيدم انگار به يک دوست قديمي که 40 سال است نديده ام رسيدم بغض گلویم را گرفته بود بدون هيچ ترديدي کوله را برداشته و فرود راشروع کردم.
حدود 200 متر قبل از کوله جايي را براي چادر زدن انتخاب کرده بودم. وقتي داشتم چادر مي زدم کريس وارنر سرپرست تيم امريکايي که در حال پایین رفتن بود گفت  کمپ 3 سرعت باد بالاي 100 کيلومتر شده اينجا نمان؛ کره اي ها هم شانسي براي صعود ندارند. اما من براي پايين رفتن رمقي نداشتم تازه چادرم آماده شده بود فکر مي کردم بادشديد نشانه ي تغيير سيستم هواست. آمريکايي ها يکي يکي رد مي شدند و قيافه هاي درهم و طوفان زده شان برايم روحيه بخش بود با اين فکر که فردا 6 جولاي روز قله ست و خبري از باد نيست ماندم اما فردا در ارتفاع 6750 متری که مانده بودم هوا لحظه به لحظه خراب تر شد و کم کم باد در اوج خودش 70 کيلومتر سرعت  گرفت.

 کوله ام را گذاشته بودم گوشه اي و نشسته بودم رویش و منتظر قويترين اوجِ باد بودم...
منتظر بودم چادرم بشکند خيالم راحت شود ولش کنم بروم پايين. تا باد رها مي کرد مي پريدم بيرون و بي رحمانه با کلنگ ميخ هاي چادر را از لاي برف يخ زده مي کشيدم بيرون. قلاب هاي پوش چادر را آزاد کردم و کشيدمش توی چادر و دوباره نشستم روي کوله پشتي به جز گوشه اي که رويش نشسته بودم بقيه ي چادر در حال پرواز کردن بود ولي چون به جايي بند نبود به ديرک ها کمتر فشار مي آمد يک بار ديگر منتظر قوي ترين اوج باد شدم اين دفعه ديگر مطمئن بودم چادر دوام نمي آورد سرعت باد حداقل 80 کيلومتر شد...

ادامه دارد.

مطالب مرتبط :






منبع این مقاله : Iranian Challengers
http://www.iranianchallengers.com

آدرس این مطلب :
http://www.iranianchallengers.com/article93.htmlhttp://www.iranianchallengers.com/modules.php?name=News&file=article&sid=93

Iranian Challengers © www.iranianchallengers.com