... دوباره پريدم بيرون و ديرکها را آزاد کردم بعضي قسمت ها يخ زده و از توی هم در نمي آمد اهميتي ندادم رفتم توي چادر و آن ها را بستم کنار کوله. از داخل چادر شروع کردم به فرو کردن چادر توي کوله پشتي ديگر آن قدر کوچک شده بودکه براي خودم جا نبود آمدم بيرون و کوله پشتي را هم کشيدم بيرون و باقي مانده ي چادر را چپاندم توي کوله پشتي آن قدر تاريک بودکه طناب را نمي ديدم عينک ضد طوفان را براي لحظه اي برداشتم و طناب را پيدا کردم و شروع کردم به فرود...
دو سه جا طناب زير برف يخ زده و دفن شده...مي ميرم از وحشت تا ادامه اش را پيدا کنم...
هيچ چيز پيدا نيست ولي مي دانم که ديگر به کمپ 2 خيلي نزديکم...
اين سنگ بزرگ را که دور بزنم پشتش کمپ 2 است،اما کي جرات دارد طناب را رها کند؟ هر طوري هست گوشه کنار وجودم مي گردم و يک خرده شهامت پيدا مي کنم و از طناب جدا مي شوم ...
توي کمپ 2 همه چادرها را رها کرده اندو رفته اند پايين. هيچ خبري از شرپاها و کره اي ها نيست. رفتن را بر ماندن در چادر جوايوي پرتغالي ترجيح مي دهم اما کوله ام را مي ريزم بيرون و وسيله هايم را مي گذارم توي انباري چادر جوايو. کرامپون ها را روي کفش هايم مي بندم.
باد توي دودکش خانه 200 کيلومتر سرعت دارد. توي يکي از حضيض هاي باد مي روم سراغ طناب و تا باد بخواهد سرعت بگيرد تا کارگاه وسط مي روم پايين...
شش تا خود حمايت زدم و طناب را عوض کردم هنوز باد شروع به تند شدن نکرده بود که تکه ي دوم را هم فرود رفتم... تو کمپ 1 دقايقي اصلا باد نمي آمد کوه مسخره اي است کم مانده بود زهره ترک بشوم!
اخبار هواشناسي به شکل خطرناکي تغيير کرده بوده ، ولي من و کره اي ها و سه نفر چک را نتوانسته بودند خبر کنند؛
به هوگو مسئول اخبار هواشناسي گفتم اگر قول بدهم ديگر صبح ها بلندبلند حرف نزنم تو هم به من اخبار واقعي را مي گویی ؟ آخرآدم را که به خاطر بلند حرف زدن نمي کشند! هوگو صبح هاي زود از بلند حرف زدنم ناراحت مي شد و غر مي زد. گفت: تو مي داني ما هرروز ساعت 2 بعدازظهر اخبار هواشناسي را دريافت مي کنيم وآن روز که تو صعود کرده بودي ساعت 7 صبح به من ايمیل زد و گفت اطلاعات به شکل خطرناکي عوض شده ....
سه شنبه10 جولاي( 19/4/86) سه روز بعد از بازگشت به کمپ اصلي دوباره تصميم به صعود گرفتم . روز قبل بعد از چند روز ابر و برف k2 از ابرها بيرون آمده بود و همه داشتند از k2 و با k2 عکس مي گرفتند شورو شوقي برپا بود به جز دونفر که صبح صعود را شروع کرده بودند و شرپاها و کره اي ها که همه بالا بودند. بقيه از ترس بهمن مانده بودند براي فردا... حالا از ساعت 2 نيمه شب بيدارم وآماده ي حرکت براي لمس کمپ 3 چون جمعه دوباره هوا به هم مي ريزد، بچه ها شوخي مي کنند و مي گويند باز اگر ديدي کسي مي رود طرف قله دنبالش را نگيري بروي بالا روز جمعه سرعت باد 140کيلومتر مي شود بهترين هوا براي پرواز مستقيم به پکن...
آن روز کره اي ها به کمپ4 رسيده بودند اما از چادرو وسايل شان اثري نمانده بوده و مجبور شده بودند برگردند.
توي کمپ 2 کوله ام را از جوايو گرفتم و تشکر کردم. چادرم را بر پا کردم ...فکر کردم الان که خيلي خسته ام با اين خستگي به کمپ3 فکر کردن خنده داراست ، بدنم نمي تواند خودش را بازسازي کند، روز به روز دارد خسته تر مي شود با اين که هيچ مشکلي از نظر تغذيه ندارم...
اما باز صبح يکي از آن امداد هاي غيبي آمد؛ بلند شدم و زيپ کيسه خواب را کشيدم ديگر بقيه اش کاري نداشت.
رفتم کمپ 3 و يک بسته مواد غذايي را که با خودم برده بودم دادم به روس ها بگذارند گوشه ي چادرشان. کمپ 3 در ارتفاع 7400 متري قراردارد و براي بي نهايت چادر جا دارد و خيلي هم بادگير نيست چون کمي گود است درست بالاي سر يک يخچال معلق قراردارد اينجا يک شکاف بزرگ است که با برف پر شده و حالا براي کمپ خيلي راحت و امن به حساب مي آيد با اين فرض دير يا زود اين ديواري که يک طرف شکاف را تشکيل داده مي رود پايین ...خدا کند توي فصل صعود نباشد...
برگشتم کمپ 2 شب ماندم و فردا راه افتادم به سمت کمپ اصلي؛ يک جا بين کمپ1 و کمپ 2دوتا طناب بين کارگاه ها بود که از هيچ کدام خوشم نيامد. طناب آبي ده تا گره داشت و طناب سفيد خيلي کهنه بود. سفيد را انتخاب کردم داشتم با احتياط مي رفتم پايين که پايم در رفت و افتادم روي طناب. بدون هيچ رو دربايستي پاره شد و رفتم روی هوا. يک پشتک کامل زدم و با صورت رفتم تو برف. آن قدر دنباله اش بلند بود که در آن وضعيت بتوانم پيدايش کنم و بگيرم توي دستم با پاهايم هم ترمزکردم ... تازه رسيدم به راه و داشتم خودم را به طناب مسير وصل مي کردم که يکي از بالا رسيد گفت تو چرا اين قدربرفي هستي؟ طناب را بهش نشان دادم...
گفت : oh my God...
ادامه دارد...
مطالب مرتبط :